< یک پنجره برایم کافی ست.
X
تبلیغات
رایتل
یک پنجره برایم کافی ست.
همیشه با همه چیز کنار بیا . فرار نکن. به خاطر داشته باش که زمین به طرز احمقانه ای گرد است...
سه‌شنبه 30 آبان 1385
نامه ای برای یک دوست



 این چند خط را به یاد کسی مینویسم که هواره برای من دوستی عزیز بود و خواهری مهربان مینویسم تا بداند لحظه لحظه ی خاطراتمان تا ابد در خون رگهایم جاریست.تا ابد تا زمانی که خونم جاریست.

 با تو خیلی راحت غم ها به فراموشی سپرده میشد و گریه ها جایی برای بودن نداشتند.

 با تو هرگز از خودم نگفتم از گذشته  از دلتنگی

  با تو همیشه خنده بود و این صدای آخرین قهقه های ما ست که میان خاطراتم  به خاک سپرده ام.

حالا من فقط تصویری هستم که غم رسم کرده!

 تو نبودی  وقتی که آخرین قطره های امیدم را شراره های تنهایی

 می سوزاند، نبودی

هیچ کس نبود.

 هیچ کس سقوط بی صدایم را شاهد  نبود ؛ من حالا روی عمیق ترین سنگ این دره تنها نشسته ام ، می خندم ! 

   این اولین باریه که از نبودنت خوشحالم.

  تو نبودی تا مانع سقوط من بشی و این رضایت بخش ترین غیبت دنیاست.

 

  می ترسیدم  تو هم با من یه عمق این خلوت سیاه بیای، اما تو به موقع دستامو رها کرد، این قشنگ ترین

        بی  معرفتیه این روزگاره.

 

 من خسته م و بازم طنین دلنشین خنده های تو که سکوت ا ینجا روهزار تکه میکند.

 آره من خیلی ضعیف تر ازاونی بودم که به نظر می رسید ، واسه همه کوه بودم اما واسه خودم....

 

 مرز بین بودن و نبودن گاهی فقط تیک تاک ساعته  به صداش گوش نکن زندگی مال تو ِ ، تو دستاته.

   به خاطر خودت به خاطر تموم کسایی که دعاشون جاده ی خاکی زندگیتو آسفالت می کنه ، زندگی کن.

 

 ببین همه ی اون آدم ها فقط آبی بودند که از دریا چه ی زندگیت گذشتن

               بعضیا آب زلال ، بعضیا کثیف ، کثیف تر از فاضلاب

                             تو نباید از عبورشون غمگین بشی تو حالا به دریا رسیدی.

 

 

 گذشته هر کی بوده و هر چی بوده گذشته

   تو باهاش کنار بیای یا نیای ، اتفاق افتاده.

       پس بیخود باهاش نجنگ چون از بین نمیره

  تو فقط میتونی کمرنگش کنی اینقدر که تو یه گوشه ی تاریک ذهنت گم بشه ،

                               اما هنوز هست، تا ابد هست.

   نذار یادش آزارات بده.

 

 من دو دیوار فولادین در دو طرف خود ساخته ام که یکی را بروی گذشته

                        ودیگری را روی آینده بسته ام ، من فقط با امروز سروکار دارم.

 

 کاری نداشته باش پشت این دیوار ها چی شده ، کیا اومدن و رفتن یا ...

 

 این دنیا رو ببین اصلا ارزش داره که براش اشک بریزی ، بهت از پشت خنجر می زه  پس دلت براش نسوزه.

           آخه یکی مثل من و تو چه قدر توان داره که هم از بیرون بسوزه هم از درون؟

    بذار غم هاتو فقط دنیا بهت بده نه ا ینکه  خودت با دستای خودت بسازیشون.

 

 به آسمون نگاه کن ، ماه دوست منه اگه پیغامی داری بهش بگو.

  کارشو خوب بلده ، سالهاست که کبوتر پیغام رسون منه !

    باورت می شه کسی که سا لها ادای آدم بزرگ ها رو در می آورد اینقدر بچه باشه ؟

 

 ولی من دیگه اون نیستم، پرنیا یه جایی تو گذشته مرده ،

 اما هیچی حتی آرزو هاشو حتی امید و ارادشو ، صبر و طاقتشو هم واسه من به ارث نذاشت.

 

 به من فکر نکن ، منم یه عابرم ا ز کو چه ی دلت

  قشنگیه زندگی به یه کوچه ی پر از رهگذره

                                  اما یادت نره اینا فقط رهگذرن.

                        فقط رهگذر!

 

 هنوز دوست دارم بنویسم، شاید چند صفحه ی دیگه .

 همه چیز مثل یه خواب کوتاه بود، خیلی زود از خواب بیدارم کردی خواهر،

    خیلی زود

                  من هنوز خسته م.

 فکر اینکه داری می ری مثل یه پرده بود که از جوی چشمام رفت کنار،

             یه دفعه حس کردم زندگیم افتاد رو سرازیریه کره زمین

 دارم می رسم به آخرش.

   می دونی خوبیه این حرکت چیه ؟

    اینه که دوره دوم شروع می شه ، می یای تا دوباره زندگی با اعمال شاقه رو شروع کنی!

 

 

 دوست داری هنوز بودنتو باور کنم ، اما من دیگه یه خیال نمی خوام ،  تورو می خواستم اما  حالا دیگه دستاتو با یکی 

  دیگه تقسیم کردی،

       واسه سرت شونه های محکم تری یافتی و برای اشکات بستر نرم تری.

  من گله ای ندارم اما تو همش می خوای بودنتو به من ثابت کنی.  چرا نمی خوای قبول کنی که باید بودنتو به یکی  

      دیگه ثابت کنی،

         کاش قدرشو می دونستی ، می بینیم که اون قدرتو می دونه.

 

 داری کم کم کفر خدا رو در می یاری دختر، توی این ماجرا چند تا معجزه رو به چشم دیدی ، هنوز باور نکردی ؟

   چرا نمی خوای پیام خدا رو بگیری، فهمیدنش اینقدر سخته یا تو داری لج می کنی ؟

   داری با خدا لج بازی می کنی یا با خودت؟  چیه می خوای خدا پیغامشو با صدای بلند تری داد بزنه ؟

 

 تا وقتی این جوری گوشاتو گرفتی هیچی نمی شنوی ، یه فعه وقتی دستتو از رو گوشت برداشتی

  میبینی که دیگه واقعا نمی شنوی!

 

 هر اتفاقی می خواد یه چیزی رو بهت نشون بده ، یه پیغام ساده ، خیلی ساده.

 چرا فکر میکنی قصر خوشبخیتو خدا خرا ب میکنه قصری که خودش برات ساخته ، پس حتما لیا قتشو داشتی  چرا به

  لطفش شک داری.

 

 می دونم که اینارو می خونی ، حتما تا الان سر از اینجا در آوردی ، تو همیشه همه جا رو قدم  به قدم با من

   می اومدی گرچه من حس نمیکردم.

  نمیدونم از این که اینجا نوشتم  ناراحت میشی یا خوشحال، سعی کن بی تفاوت ازش بگذری مثل بقیه ی  کاراهای عجیب وغریب من.

 

 دوست سالهای آبیه بودنم ، سرنوشت چه ساده بین ما دیواری کشید به

                     طول فراموشی و به قطر تنهایی

 

 حالا من با چشمانی که به نور دوخته شده اند و وجودی که به نفس کشیدن در روز عادت کرده چه کنم؟

   اگه میشد سرنوشت رو از سرنوشت ، همه را با جوهر سیاه می نوشتم تا چشمانم به تاریکی عادت کنند.

   نفس کشیدن را ممنوع میکردم و هزاران جاده تا ابد میکشیدم ،

                        اینقدر خودم را گم میکردم تا خاک هم نتواند رد پایم را تشخیص دهد .

 

 

  اگر میتوانستم سرنوشت را از سر بنویسم ، تورا اول دنیا میکشیدم ،

              پشت تموم دریاها ، آنجا که روشنایی سفیدتر است.

 

  دیشب  تو رفتی و من خیره به آخرین لبخند تو فکر می کردم،

   امیدوارم آن دستان گرم تورا تا فراسوی تقدیر ببرد تا جایی که بلندترین صدا صدای  پرواز قاصدکهاست و

  ببرد تا آن سرزمینی که شب  دیگر مرگ روز نیست ،

      بلکه شب واسطه ای است تا رویاها را به عقد دائم واقعیت در بیاورد.

                  آنجایی که هیچکس اشک را نمی شناسد و لبخند عادت تریت عادت آدمهاست.

 

 

  و

   من باز هم چشم انداز خاطره ای خاکستری شدم ، اما این بار

 

  به   

وسعت تمام شیطنت های بچگی            

 

                                                                                                                     به

                                                                                                                                                 پایداریه لبخند

 

    و به

    بیخیالی پرنده های  آواره.

 

  پس ای دوست تورا به صداقت کودکانه ام قسم میدهم ،

               که هیچگاه نگذاری زمین قطره اشکی از تو  به درون بکشد.