دختری از جنس بلور به شکنندگی ابر و به خاموشی سکوت.
گاهی به شیطنت یک بچه گاهی به سکون قاب روی دیوار.
تنها. خسته. نا امید. غمگین بی پول و پولدار. عاشق و ناکام بچه مثبت ، باطنی نه از نظر ظاهر نسبتا مذهبی اما روشن فکر
* حتی در بهترین لحظاتم ، بدترین لحظات جاریست. اینگونه نمی خواهم.*
منم و احساس تنفری که نسبت به این آدمها و اولا خودم پیدا کردم و آرزوی مرگ در حالی که می ترسم از مردن ، چون میدونم چیز چندانی واسه با بردن اون بالا ندارم.
و یک طرف قضیه آرزوی رسیدن به عشق و ترس از اینکه گذشته م تو آینده م تکرار بشه
یا نکنه اصلا چیزی جز ؛خواسته ها و نداشته ها ؛ در سرنوشتم نوشته نشده باشه ؟!
خلاصه منم و هیچی...
و ناگفته هایی که در همین سه نقطه نا گفته باقی می مونن . . .
و حالا بعد از گذشتن از همه چیز میتونم اعتراف کنم که حتی دیگه هیچی هم نیستم.